تبليغاتX
------>گرگیجه های من<------

گرگیجه های من

آخرین خان؟

شب آنقدر استرس داشتم که چندبار از خواب پریدم. یه بار ساعت 3:30 بیدار شدم که دیگه داشتم فکر می‌کردم بهتره دیگه نخوابم تا دیگه کابوس نبینم.

خواب می‌دیدم که چشم‌هامو باز کردم و دیدم تو ماشینم. تو جاده شمال تهران بودیم که از گیجی خواب در اومدم و یادم اومد که فردا صبح ساعت 9 دفاعیه پایان نامم هست که یکدفعه جیغ زدم مامااااااان منو آوردین شمال چیکار من فردا دفاعیه دارم!! بابام گفت نگران نباش الان تو جاده برگشت هستیم و تا 3 ساعت دیگه خونه‌ای. ولی من هنوز گریه می‌کردم که چرا من رو آوردین شمال؟

صبح ساعت 6:30 بیدار شدم و با استرس اینکه چیزی رو جا نذاشته باشم رفتم دانشگاه.
کلی منتظر استاد محترمه شدیم تا تشریف آوردن و  شروع بکار کردن و ساعت 11 بود که نوبت به من رسید و خدا رو شکر استاد از کارم خوشش اومد و گفت میتونی به اساتید دیگه هم دفاعیه بدی و پروژه تو مینونه نمره بالایی بگیره.

این موقع بود که گفتم آخیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش دیگه تموم شد و تونستم یه نفس راحت بکشم و حس خلاصی از دانشگاه تو وجودم قوت گرفت.

پی نوشت: دوستم پروژش متاسفانه کلی اشکال داشت و از این ماجرا کلی ناراحت شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 20:21  توسط Innocent  | 

تنهایی از نوع فکری

 پروژم هنوز تموم نشده الان هم یه صفحه‌ش مشکل پیدا کرده و  باعث شده فایلش باز نمیشه. دارم دیونه میشم دلم می خواد الان وسط یه بیابون باشم و تنها فقط گریه کنم تا آروم شم.

چقدر حس وحشتناکیه وقتی حس میکنی هیچ کس درکت نمی کنه حتی اونی که همیشه می‌کرده حالا که نیاز داری آرومت کنه بیاد و سر بسرت بزاره. البته اون هم نمی‌دونست مشکل دارم و حالم خوب نیست.

ولی کسانی‌که اطرافم هستن بجای کمک به حل مشکل فقط می‌گن:

پاشو بسته دیگه

خسته نشدی؟

کپک زدی پاشو ...

هی میاد در می‌زنه میره. الان رفتم درو محکم کوبیدم بهم.

چرا هیچ کس نیست منو درک کنه؟


+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 22:27  توسط Innocent  | 

9ماه و 9 ماهی دیگر

خوب یا بد؟ ناراحت بشم یا خوشحال؟

خیلی وقتها اتفاقاتی پیش میاد یا خبرهایی از اطرافیانت می‌شنوی که بین این دو حس گیر می‌کنی.

امروز فهمید که دوست دانشگاهیم داره بچه‌دار میشه! اونم تنها بعد از 9 ماه آشنایی با همسرش!

هرچی فکر می‌کنم نمی‌تونم حسم رو تعیین کنم و دیگری رو انکار کنم. خودش هم انگار بین این دو حس گیر کرده.

فقط می‌دونم اگر یک روز این اتفاق برای خودم بی‌افته من هیچ وقت نمی‌تونم خوشحال باشم چون نمی خواهم فرزندم آرزوهای منو خراب کنه و من هم آرزوها و آینده اون رو.


+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 18:4  توسط Innocent  | 

مریم



سوم دبستان بودم. تابستون‌ها می‌رفتم کلاس زبان. اسم معلم زبانم مریم بود، هم اسم دختر خالم. فامیلیشون هم یکی بود. حتی چهره‌هاشون هم شبیه بود.

چند سال بود می‌رفتم و فقط با مریم کلاس بر می‌داشتم. چون دختر خالم رو دوست داشتم از مریم هم خوشم اومده بود. یه حس متفاوت بود.

یروز فهمیدم دختر خالم سرطان داره و داره می‌میره. آره، بعد چند ماه مرد.

تابستون شد. مامانم بهم گفت: دیگه اسمت رو کلاس زبان نمی‌نویسم.گفتم چرا؟ گفت: پولشو ندارم.

شروع کردم به جمع کردن پول، حتی پول خورد. موقع ثبت نام داشت نزدیک می‌شد. یه شب تو رختخواب داشتم پولهامو می‌شمردم که دیدم فایده نداره و پولم هنوز خیلی کمه. گریه‌ام گرفت. داشتم گریه می‌کردم آروم و

پول‌هام تو دستم بود و آروم گریه می‌کردم تا اینکه خوابم برد.

صبح مامان اومد بیدارم کنه پول‌هارو تو تشکم دید و فهمید. ناراحت شد و رفت کلاس اسمم رو نوشت.

روز اول کلاس بود. حاضر شدم و رفتم سرکلاس. منتظر نشته بودم تا دوباره مریم رو ببینم. دیدم یه معلم دیگه اومد سرکلاس. گیج مونده بودم. بهش گفتم خانوم عباسی نیمده؟ گفت: خانوم عباسی این سطح رو تدریس نمیکنه.

کلاس تموم شد جلو در ایستاده بودم و دیدم مریم از یه کلاس دیگه اومد بیرون و من فقط نگاهش کردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 23:58  توسط Innocent  | 

به همین احمقی

چقدر حقیر هستند آنهایی که هدف خود را برای کس دیگری که حتی وجود ندارد میگذارند. تمام عمر و وقت خود را صرف شنیدن و عمل به اراجیفی میگذرانند که حتی یک نشانه هم از وجود آن هدف نیست.

خود را آزار می‌دهند، گریه می‌کنند چون نمی‌توانند راه خود را برای رسیدن به هدف طی کنند.

فرق تو با آن جوان نروژی که عده‌ای را کشت برای هدف خود چیست؟ هردو خود می‌کشید و اطرافیان.

شرم بر تو که نمی‌توانی علتی برای خواسته‌ات پیدا کنی و هدفت از ازدواج را زاییدن پسرانی برای سربازی امامت بیان می‌کنی، شرم بر تو.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 11:4  توسط Innocent  |