شب آنقدر استرس داشتم که چندبار از خواب پریدم. یه بار ساعت 3:30 بیدار شدم که دیگه داشتم فکر می‌کردم بهتره دیگه نخوابم تا دیگه کابوس نبینم.

خواب می‌دیدم که چشم‌هامو باز کردم و دیدم تو ماشینم. تو جاده شمال تهران بودیم که از گیجی خواب در اومدم و یادم اومد که فردا صبح ساعت 9 دفاعیه پایان نامم هست که یکدفعه جیغ زدم مامااااااان منو آوردین شمال چیکار من فردا دفاعیه دارم!! بابام گفت نگران نباش الان تو جاده برگشت هستیم و تا 3 ساعت دیگه خونه‌ای. ولی من هنوز گریه می‌کردم که چرا من رو آوردین شمال؟

صبح ساعت 6:30 بیدار شدم و با استرس اینکه چیزی رو جا نذاشته باشم رفتم دانشگاه.
کلی منتظر استاد محترمه شدیم تا تشریف آوردن و  شروع بکار کردن و ساعت 11 بود که نوبت به من رسید و خدا رو شکر استاد از کارم خوشش اومد و گفت میتونی به اساتید دیگه هم دفاعیه بدی و پروژه تو مینونه نمره بالایی بگیره.

این موقع بود که گفتم آخیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش دیگه تموم شد و تونستم یه نفس راحت بکشم و حس خلاصی از دانشگاه تو وجودم قوت گرفت.

پی نوشت: دوستم پروژش متاسفانه کلی اشکال داشت و از این ماجرا کلی ناراحت شد.