آخرین خان؟

شب آنقدر استرس داشتم که چندبار از خواب پریدم. یه بار ساعت 3:30 بیدار شدم که دیگه داشتم فکر می‌کردم بهتره دیگه نخوابم تا دیگه کابوس نبینم.

خواب می‌دیدم که چشم‌هامو باز کردم و دیدم تو ماشینم. تو جاده شمال تهران بودیم که از گیجی خواب در اومدم و یادم اومد که فردا صبح ساعت 9 دفاعیه پایان نامم هست که یکدفعه جیغ زدم مامااااااان منو آوردین شمال چیکار من فردا دفاعیه دارم!! بابام گفت نگران نباش الان تو جاده برگشت هستیم و تا 3 ساعت دیگه خونه‌ای. ولی من هنوز گریه می‌کردم که چرا من رو آوردین شمال؟

صبح ساعت 6:30 بیدار شدم و با استرس اینکه چیزی رو جا نذاشته باشم رفتم دانشگاه.
کلی منتظر استاد محترمه شدیم تا تشریف آوردن و  شروع بکار کردن و ساعت 11 بود که نوبت به من رسید و خدا رو شکر استاد از کارم خوشش اومد و گفت میتونی به اساتید دیگه هم دفاعیه بدی و پروژه تو مینونه نمره بالایی بگیره.

این موقع بود که گفتم آخیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش دیگه تموم شد و تونستم یه نفس راحت بکشم و حس خلاصی از دانشگاه تو وجودم قوت گرفت.

پی نوشت: دوستم پروژش متاسفانه کلی اشکال داشت و از این ماجرا کلی ناراحت شد.

شرمندگی تو روز روشن

اومدم سوار ماشینهای دانشگاه شم دیدم استاد مدارم داره میاد. من سوار شدم بعد اون سوار شد. بهش سلام کردم و احوال پرسی و اینها. یدفعه هم قبلاً هم تاکسی شده بودیم و من و یکی دیگه از شاگرداش رو شرمنده کرده بود.

داشتم تو ذهنم میگفتم که تا حساب نکرده دوباره، ایندفعه زودتر من حساب کنم که دوباره دستش رفت تو جیبش و گفت آقا 2نفر. هرچی گفتم استاد اینکارو نکنید بخدا شرمنده میشم من. گفت: نه خانوم این حرفها چیه.

اینجوری شد که برای دومین بار شرمنده شدم.
فکنم ایندفعه ببینم داره میاد باید عقب وایسم و با تاکسی بعدی برم که انقدر خجالتم نده.

بعضی از اساتید مهربونی رو یاد بگیرن.

این استادمون بنده خدا انگار خانومش فوت کرده. یدفعه سر کلاس بچش هی زنگ میزد، عذرخواهی کرد گفت: بچم از امتحان داره جا میمونه برای همین هی زنگ میزنه.

این روزها ناجور این آهنگ رو گوش میدم:


پی‌نوشت: اون یکی که ازش میترسیدم حذف شد. انگار اونم از من میترسید!

دختری با چشمان خیره

یدختره تو گروه نرم هست که ناشنواست، کلاسهایی که باهم داریم میاد پیش من میشینه و باهم دوست شدیم. استاد هم وقتی ازش سوال میپرسه و دختره نمیتونه لب خونی کنه ( از بس استادا سبیل دارن) من توضیح میدم که ایشون ناشنوا هستن و باید آروم صحبت کنید تا لب خونی کنن. هر چند که دلم نمیخواد بگم، آخه همش حس میکنم دختره شاید دوست نداره بچه ها بفهمن!
بعد استاد هم بمن میگه کمکش کن منم میگم چشم [آیکن قهرمان و دلسوز]

سر کلاس معادلات دیفرانسیل استاده برگشته میگه: کمکش کنی مثل این میمونه که بری مکه! میخواستم بگم استاد حالا نمیشه برم جزایر قناری؟!:دی


استاد امروز برگشته بهش میگه فکر نکن که از تو کمتر کار میخواما! دختره اصلاً نفهمید چی میگه! بعد کلاس ازم میپرسید استاد داشت چی میگفت بهم؟
منم گفتم: گفت باید مثل بقیه کار کنی نه کمتر. دختره هم همون موقع بهم گفت: 5شنبه الگوریتم هارو حل کردی برام میاری؟! میخواستم بگم فهمیدی گفتم استاد چی گفت؟
تو صحبت هم یکم مشکل داره و بعضی وقت ها رو کاغذ برام مینویسه.
از یه طرف دلم براش میسوزه و میگم باشه الگوریتم هارو بهش میدم، از یه طرف هم میگم خوب باید یاد بگیره!
الان تو ذهنم به یه راه حل رسیدم: 5شنبه ها که بیکارم باهاش الگوریتم کار کنم.
حالا فکر کن بهش بگم بعد بگه: نه من وقت ندارم!

باز آمد، بوی ماه مدرسه

همیشه اینکه بعد یه مدت دوباره بخوام به مدت زیاد رو صندلی کلاس بدون ورج و وورجه بشینم اذیتم میکنه. امروز دوباره تکرار شد و داشت سرکلاس خوابم میبرد، دقیقاْ هم روبروی استاد نشسته بودم و بزور چشمهامو باز نگه میداشتم.

پنجشنبه ها فاصله کلاسهام زیاده و این زمان برای درس خوندن خوبه چون دیگه سیستم نیست که نزاره درس بخونی :دی
این هفته هیچ درسی هم نبود که تو این فاصله بخونم و این خسته کننده بود. رفتم نمازخونه که گرمه دیگه بدتر. ۳تا ترم اولی که شهرستانی بودن کنارم نشسته بودن و داشتن نقشه میکشیدن روز اول دانشگاه چطوری کلاس رو بپیچونن و برن بچرخن! واقعاْ دیگه آخرشه!
از پنچره نمازخونه گیر داده بودن به یه پسره تو محوطه!
پس کی قراره یادبگیریم دانشگاه کجاس؟ |: 

نفسی دوباره

از امروز که بیدار شدم انگار هواروشن تره.

انگار نفس کشیدن راحت‌تره.

ولی استرس اومدن نمره‌ها ول کنم نیست هنوز.

برای مهندسی نرم فزار 2 خیلی میترسم. دیروز پروژش رو بردم دادم. استاده هم خیلی اذیت کرد. با اون چشاش که ازش شرارت میباره. بهش میگم نمره تحلیلم چند شده بدون اینکه نگاه کنه تو لیست میگه خیلی بد! منی که تحلیلم خوبه این طوری حالمو میگیره!
نگرانم نگران! از طرفی هم راحت‌تر دارم نفس می‌کشم.


خوابی در اعماق تاریکی

 

 

دیشب تا صبح بیدار بودم. بعد امتحان تنها جای گرمی که یافتم تا منتظر دوستم باشم، مسجد دانشگاه بود.
نشسته بودم و با رخت SMS بازی میکردم، یدفعه چشم‌هامو باز کردم دیدم 1 ساعته که خوابم! تمام وسایلم ریخته بود کنارم و من خوابِ خواب بودم!
خیلی وقت بود اینجوری عمیق نخوابیده بودم!

زنگ زدم بدوستم میگه: کجایی؟!! هرچی زنگ میزنم گوشیتم آنتن نمیده!

پیروزی تلاش بر شمشیر

صبح رفتم کلاس جوشکاری استاد گرینویچ گفت وایسین جوش بزنید بیارید نمرتون رو بدم برید. یه بار زدم overlap ام خوب نشد ولی خطی و خال جوشم خوب شد، دوستم گفت برو ببین اینو چند میده؟رفتم بهش نشون دادم میگه: چرا سرده؟16.گفتم: خوب مونده سرد شده دیگه. گفتم نمره رو نذارید، دوباره میزنم. اصلاً گوش نکرد چی میگم ورداشت نمره رو داددرصورتی که بچه های دیگه همه داشتن دوباره میزدن.
دوستم برد نشون داد گفت: 17.
دیدم دوباره لجبازی رو شروع کرده، منم لجباااااااز. رفتم دوباره شروع کردم بجوش زدن و برای بچه های دیگرم زدم و رفتن نمره گرفتن. جالبیش این بود که مال اونارو که من زده بودم هم میگفت 17.

داشتم جوش میزدم که دوستم اومد گفت گرینویچ نمره آخرتم داده 19.5 بیا برو دیگه.
داشتم کار خودم رو میکردم که گرینویچ اومده میگه: Innocent تو هنوز اینجایی؟

رفتم جدیده رو نشون دادم که واقعاً خوب شده بود. بهش نشون دادم، کفش برید(تف موجود در دهانش برید) گفت: عالیه
16 رو کرد 19. نمره کل ام شد 20.

و در نهایت داستانهای من و گرینویچ با انجام کارهای زیر به پایان رسید.

چوب بری

برش آهن

جوشکاری 


با نزدیک شدن به امتحانات حس بدی دارم.

مادر بزرگم هم حالش خوب نیست اومده خونه ما، دیشب نصفه شب حالش بد شد، مامان بابام بردنش بیمارستان. صبح بیدار شدم دیدم نیستن ترسیدم.تو این هیری ویری هم همسایش که یه پیرمردس مرد! نمیدونیم چطوری بهش بگیم! اصلاً بگیم؟

به ژاپن میرویم

 


خیلی خلاصه بدون اینکه دقیق بگه چیکار کنید یه جوش خطی زد. بعد روکرد به من و گفت بیا بزن. یدفعه ترسیدم، میترسیدم جرقه هاش بسوزنم. با ترس رفتم یه قطب روکه الکترود بهش بود گرفتم و گفتم: باید زیاد فشار بدم؟ گفت: سوال خوبی بود، اصلاً نیاز به فشارنیست.

با ترس الکترود رو به آهن نزدیک کردم و ماسک رو گرفتم جلو صورتم، و شروع کرد به برق زدن و جز جز کردن و جرقه پاشیدن که استاد گفت آفرین بسته، ببین چه جوشی زدی!
مسک رو گرفتم کنار به آهن نگاه کردم دیدم هیچی روش نیست، بچه ها ماسکشون رو گرفتن کنار و یدفعه همه زدن زیرخنده
خودم هم خندیدم، اولین تجربه جوشکاری من بود. اونم به عنوان اولین نفر تو کلاس.
بعد دوباره سعی کردم و این بار بهتر شد یا بهتره بگم یه خط رو آهن ایجاد شد!

استاد شروع کرد به تعریف اینکه ژاپن به جوشکار نیاز داره و بابت اینکار روزانه ۵۰۰ هزار تومان میده، منم همون موقع گفتم استاد خوب خودتون برید، اونم که میخواست بهانه بیاره گفت: یه مدت رفتم ولی بخاطر زنو بچم برگشتم.

از جوشکاری خوشم اومد ولی چون نمیشه تسلط کامل داشت خیلی سخته. و میترسیدم که چشمم هم درد بگیره.
از پشت ماسک اصلاً نمیبینی داری چیکار میکنی مثل این میمونه که چشماتو ببندی کار کنی اصلاً نمیدونم چرا از ماسک استفاده میشه، خوب چشمامونو ببندیم دیگه. فکنم برای شیتوناس که یه وقت چشماشونو باز نکنن!

بخار بدی هم داشت با وجود تهویه هایی که بالای میزهای کار بود بازم بخارش آزاردهنده بود.

بعد نوشت: اگه گفتید این ضرب المثل معنیش چی میشه؟

with carpet rice

with fish what

با _ هستم


اگر کسی چیزی بهت قرض نداد، بهش نگو نامرد! به این فکر کن که خودت چه نامردی کردی.


شارژرم رو یکی ازم گرفت که نمیدونم کی بود. بعد3 ساعت، بهم زنگ زده بیا ازم بگیر! رفتم دیدم نیست. زنگ زدم میگم کجایی؟ میگه پاساژ جلو دانشگاه بیا اینجا بگیر!

واقعاً بعضی ها چقدر رو دارن! من حتی نمیدونستم اسمش چیه!

تجربه شد!

استاد چرا نمی فهمی؟!

سوار تاکسی شدم به دوستم زنگ زدم: کجایی؟

گفت: حالم بد بود نیومدم. ببین میتونی برام حضور بزن.

گفتم: باشه.

رفتم سرکلاس استاد حضور غیاب رو شروع کرد. بدبختی فامیلی من و دوستم هم پشت سر همه،  چیکار کنم! ضایعس دوبار پشت سرهم بگم حاضر!

استاد: خانم دوست Innocent.

من: (با صدای بلند و پشت به استاد) حاضر.

استاد: خانم Innocent.

من: (با صدای آروم و رو به استاد) حاضر  .

یکی از بچه ها: دوست Innocent کیه؟

من:.

یکی از بچه ها: .

بخیر گذشت و حضور خورد .

در تلاش برای انجام آزمایش بودیم که هرکار میکردیم مدار خروجی درست رو نمیداد. استاد خودش هم اومد دید نفهمید مشکل از چیه!
گفت نمیدونم یه جاشو اشتباه بستید باید درستش کنید. ما هم هرچی تلاش کردیم درست نشد .آخر سر به این نتیجه رسیدیم که بورد خرابه!
اون یکی گروه مدار رو بست و خروجی گرفت و وقت کلاس هم تمام شد. برای مشخص شدن اینکه کدوم گروه خروجی گرفته هنگام ترک صحنه، استاد اسمش رو میپرسه و براش علامت میزاره.
استاد هم گفت شما که مدارتون مشکل داشت یه کد دیگه بیاید و دوباره ببندید تا براتون علامت بزارم. ما هم التماس که استاد بی خیال شو ما همین یه کد هم به زور میام!
بچه ها بهم گفتن چه کنیم؟ گفتم هیچی نگید دیگه، فقط صبر کنید! اون گروه که خواستن برن، میریم قاطی شون و علامت برامون میزاره.
اولین نفر رفت اسمش رو گفت، منم پشت سرش اسمم رو گفتم و استاد علامت گذاشت، نرفتم و نفر بعدی اسمش رو گفت، بعد دوباره من اسم دوستم رو گفتم و براش علامت گذاشت و به همین صورت همه گروه ما هم علامت گرفتن. اومدیم بیرون دیدم یکی از بچه ها اسمشو نگفت و اومد بیرون، بهش گفتم چرا اسمتو نگفتی؟ گفت اشکال نداره ولش کن! گفتم نه بیا برات میگیرم. دست بچه رو گرفتم بردم پیش استاد

گفتم: استاد علامت ایشون رو نزدید!

گفت: مگه برای تو گذاشتم؟

منم که بلد نیستم دروغ بگم! گفتم: بله.

گفت: ای ناقلا! کی گذاشتم؟!

گفتم: استاد لطفاً برای ایشون هم بزارید

گفت: باشه ولی هفته دیگه باید آزمایش رو انجام بدید .

گفتم: چشم!

بعد نوشت: امروز اینو برای همه هی تعریف میکردم و میخندیدم!
بعد بعد نوشت: استاد بنده خدا خبر نداره برای دوستم که نبوده هم، هم حاضری زدم هم مثبت!
بعد بعد بعد نوشت: خودمان در کف خودمان مانده ایم! بعضی وقتها خودمان نیز حریف خودمان نمیشویم!

استاد به وقت گرینویچ

گفته بود کلاس ساعت 8:15 شروع میشه، منم 8:15 رسیدم. تا رسیدم برگشته میگه دیر اومدی تاخیر میخوری، بهش
میگم: بابا استاد گفتید 8:15 دیگه.
میگه: نه الان ساعت 8:20 است.

داشت همچنان غر میزد که

گفتم: باشه اگه بازم مشکلی هست من میرم ساعت بعد میام.
گفت: ساعت بعد تشریف بیارید.

بجاش رفتم سر کلاس هوش که ساعت بعد داشتم.
از در رفتم تو به استاد

گفتم: سلام.
گفت: سلام بفرمایید.

با 20 دقیقه تاخیر رفته بودم سر کلاس یه درس تخصصی، استاد گفت بفرمایید، بعد به استاد درس عمومی میگم سر وقت اومدم دقیقاً، میگه نه دیر اومدی.

بعد کلاس دوستم رو دیدم

گفت: خیلی بعد حال گرینویچ رو گرفتی .داشت سکته میکرد که چرا رفتی و بهش التماس نکردی!!

ساعت بعد رفتم سر کلاس استاد گرینویچ

تا منو دید

گفت: شما ساعت پیش دیر اومده بودید.
گفتم: دیر نیومده بودم بلکه دقیق سر وقت اومده بودم. بهتون جلسه اول گفتم، من مسیرم دوره.
گفت: ساعتت رو تنظیم کن.
گقتم: اتفاقاً چند روز پیش ثانیه ش روهم تنظیم کردم.
گفت: کجا میشینید؟
گفتم: ...
گفت: ماهم همون جا میشینیم.
گفتم: [آیکون حالت تهوع]

منم ادامه دادم به شرح ماجرا که چقدر اومدن شما مسیرش با من فرق میکنه بعد من هم که دیر نیومده بودم و...

گفت: بهر حال این دفعه اشکال نداره.

-------------------------------------------------------------------

حالم بهم میخوره از هرچی استاد عمومیه (بجز 1نفرشون).

آخه آدم چقدر باید عقده ای باشه که فقط دوست داشته باشه دانشجواش بهش التماس نمره و تاخیر نزدن بکنه؟!!


بعد نوشت: قیافش همین جوریه فقط موهاش قهوه ایه، هرکی تو خیابون دیدش بجای من بزنش.
بعد بعد نوشت: امیدوارم زود تر از دست این استاد راحت شم، البته امیدوارم بهم ۱۰ نده.
بعد بعد بعد نوشت: اینجوری قد بازی در آوردم چون به ساعتش نگاه میکرد که داره ساعت ۸:۱۵ رو نشون میده ولی میگفت ساعت ۸:۲۰است .پش راهی جز گرفتن حال یه استاد دروغگو برام نذاشت.

بلدالاستاد

فکر کن نشستی سرکلاس ... استاد داره درس میده یدفعه میبینی وسط حرفهاش میگه به مامور نظمیه توهین میکنی؟ بگم پدر پدر سوختتو دربیارن؟!!

این آقای مدیری هم که شعر تیتراژ و داستان رو کپی میکنه بعد مردم رو قسم میده که کپی نکنید! یکی نیست بگه آخه اگه کپی بده چرا خودت کپی میکنی؟؟

بعدنوشت: نظرتون درباره طراحی بلاگم چیه؟ خوشگل شده؟:دی میدونم خوشگل شده.

بعد بعدنوشت: این چند روزه چه سرد شده! کاش همیشه بارون میومد:دی

بعد بعد بعدنوشت: چه بده نمیتونم اسم استاد روببرم، بلدال... آخه خطر داره زیاد تو نت هست . ماهم که شانس نداریم!

استاد ناجور!

امروز تا رفتم سر کلاس محاسبات بچه ها گفتن خبر رسیده که استاد همه رو میبره پای تخته و مسئله میده تا  حل کنن.

منم اصلاً آماده نبودم که هیچ جزوه ام هم ناقص بود.

استاد اومد کلی تو دلم سعی کردم که متقاعدش کنم که مثل جلسه پیش نگه شماره 17 بیا .

خیلی سعی کردم تا بالاخره متقاعد شد و بخیر گذشت و تو دلم کلی ذوق کرد و بخودم قول دادم تا جلسه بعد دیگه با این وضع نرم سر کلاس.

آخه قاطی هم هست اگه صدات کنه و بگی نمیام 1 نمره ازت کم میکنه! خیلی ناجوره!

 

روز دختر

سلام سلام به دخمل های گل گلاب روزتون مبارک باشه



امروز دانشگاه جشن بود. بعد کلاس با فاطمه رفتم جشن، چه کردیم :دی

کیک هم داشتیم دل پسرا بسوزه. از همه مهمتر کلاس روحانی رو نرفتم:دی